|
WORKING ON TITLE ...
|
ساعت ۱۲:۳۰ بود
رسیدم خونه ؛ نا نداشتم از ماشین پیاده شم .بارون می اومد ؛ مثل چشای من . بارونی که تا حالا تو عمرم ندیده بودم . صندلی رو خابوندم ؛ خودمم باهاش . دستامو گذاشتم رو صورتم ؛ باورم نمیشد چیکار کردم . مثل یه رویا ، مثل یه خواب ، یه خواب شیرین ؛ همه این دو سال از نظرم میگذشت ...
تمومش کرده بودم ؛ خودم . اون هیچ نقشی نداشت . نمی دونم چرا ؛ ولی کردم . شاید چون به خودم مطمئن نبودم ؛ چون ترسیدم ؛ چون خودمو باختم . شایدم نه ؛ خیلی شجاعانه عمل کردم ؛ خیلی عاقلانه ...
از ماشین پیاده شدم . اومدم خونه . مستقیم تو اتاقم ؛ رو تختم . همش فکر می کردم ؛ به خودم ، به اون . شاید بهش ظلم کردم ؛ شایدم به خودم . شاید خیلی خود خواهم ؛ شایدم خیلی فداکار ...
نمیدونم . گیج شدم . اما اینو میدونم که دیگه همه چی تموم شد . برای همیشه ...
این آهنگو واسه تو گذاشتم . به عنوان تنها یادگاری دوران باهم بودن ؛ آخه به سفارش خودت یادگاریتو پاره کردم ...
منو ببخش ، امیدوارم خوشبخت شی . خداحافظ واسه همیشه ...