تبليغاتX
WORKING ON TITLE ...

WORKING ON TITLE ...

 

دنيا را بد ساختند یا که ما بد زندگی می کنیم ؟

 کسی را که دوستش داری تو را دوست ندارد ...

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ... 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ، به رسم و آيين ، هرگز به هم نمی رسيد ...!

 و اين رنج است .

زندگی يعنی اين ؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:37 توسط سعید |

 

روزی دروغ به حقيقت گفت بيا با هم به كنار دريا برويم و شنا كنيم .

حقيقت ساده لوح پذيرفت.

آنها به كنار دريا رفتند و حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا كند .

در همان هنگام دروغ حيله گر لباسهای حقيقت را پوشيد و رفت .

از آن روز به بعد هميشه حقيقت زشت و عريان است و دروغ با لباس حقيقت زيبا است .

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:34 توسط سعید |

 

در زندگی درنگ کن و بیاندیش ؛
قبل از هر عکس العملی فکر کن ، صبور باش ، ببخش و فراموش کن .

بگذار و بگذر ؛

از یک نفر گرفته تا هزاران نفر ،
همه را دوست بدار .

مادر ترازا می گوید : اگر مدام در مورد مردم قضاوت کنی ، دیگر برایت وقتی باقی نمی ماند تا آنها را دوست بداری .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:41 توسط سعید |

 

  ۳ ثانیه نگاه
  ۳ دقیقه خنده
  ۳ روز آشنایی
  ۳ هفته وفاداری
  ۳ ماه بیقراری
  ۳ سال انتظار
۳۰ سال پشیمانی !

 از طرف دوست عزیزم descipline

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:34 توسط سعید |

 

اين پيکار است که نامش را زندگی گذاشته اند
لازمه آن توانائی است نه نيکی، غرور است نه تواضع، تدبير است نه نوع دوستی
برای پايان دادن به اين پيکار قدرت لازم است نه عدالت.
آنجا که رفتار شايسته ملاک باشد دليل نمی آورند بلکه فرمان می دهند.
انسان های بزرگ همچون سخنان بزرگ نيازی به اثبات ندارند.
اصولا هر چيزی که نياز به اثبات داشته باشد بي ارزش است.
زيرا همه دست خود را رو کردن کار ناشايستيست.

(فردريش نيچه)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:30 توسط سعید |

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:58 توسط سعید |

 

live everyday of your life as if it were your last , because one of these days it will be .
هر روز زندگیتو طوری زندگی کن انگار که آخرین روزته ؛ چون یکی از همین روزها آخرین روزت خواهد شد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 15:13 توسط سعید |

مردی در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاريك راه ميرفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد : اين مشعل و سطل آب را كجا مي بری ؟
فرشته جواب داد : می خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب ،آ تش هاي جهنم را خاموش كنم . آن وقت ببينم چه كسب واقعا ْ خدارا دوست دارد
.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 15:8 توسط سعید |

 

اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره . اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردنم نداره. اما اگه خیلی فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن نداره !

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 14:12 توسط سعید |