تبليغاتX
WORKING ON TITLE ...

WORKING ON TITLE ...

 
وزیر کشور:"باید ازدواج موقت با جسارت در کشور ترویج داده شود
اسلام نسبت به نیاز جوان 15 ساله بی تفاوت نیست"
 
--------------------------------------------------------------------

 
حسنی یه روز اومد از مدرسه... با لب و لوچۀ آویزون نشست
انگاری که کشتی اش غرق شده... یا که بابا ننه رو داده زدست

مادرش گفت حسن خاک تو گورم.... چی به روزت اومده ؟راست بگو
لبو لوچت چرا اینجوری شده؟.... این خودش برام معماست، بگو

حسنی آهی کشید از ته دل:.... پدر عشق بسوزه به خدا
شده ام عاشق اون دختری که.... تازگی ها شده همسایۀ ما

ننه اش دوبامبی زد توی سر ش.... بچه و این غلطا خاک تو سرم
آخه این حرفو کی باور می کنه.... به ای زودی شده عاشق پسرم

دختر همسایه هم ده سالشه... پسر بی چشم و روی بی حیا
جون عمّت تازه پونزه سالته.... تو کجا حالا و عاشقی کجا

نبینم بری به دنبال دلت.... ایکارا خیلی خطرناکه حسن
عشق و عاشقی در ایدورو زمون....مثل کبریت و در باکه حسن

حسنی گوشش به این حرف ننه.... گوییا اصلا بدهکار نبود
آخه طفلک دیگه عاشق شده بود.... پس ای حرفا به جز آزار نبود

حسنی گفت ننه ، حتی وزیر... دیگه درد دل ما رو می دونه
واسۀ همین زیر گوش ما ها.... قصۀ شیرین صیغه می خونه

اگه میخوای که نیفتم به گناه.... دختره رو، برا من صیغه بکن
برای حجلۀ این تازه عروس.... وسط اتاقمون تیغه بکن

ننه این حرفا که از حسن شنید.... سبز شد روی سرش یک دو تا شاخ
دس گذاش روقلب و رو به قبله شد.... دیگه حتی نتونس بگه یه آخ

گفت : خدا جون منم مثل حسن.... لب و لوچم داره آویزون میشه
نمیدونم شامل حال منم.... حرفای وزیر مهربون می شه؟!
 
برگرفته از سایت www.avayekhial.com
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:1 توسط سعید |

 

ساعت ۱۲:۳۰ بود
رسیدم خونه ؛ نا نداشتم از ماشین پیاده شم .بارون می اومد ؛ مثل چشای من . بارونی که تا حالا تو عمرم ندیده بودم . صندلی رو خابوندم ؛ خودمم باهاش . دستامو گذاشتم رو صورتم ؛ باورم نمیشد چیکار کردم . مثل یه رویا ، مثل یه خواب ، یه خواب شیرین ؛ همه این دو سال از نظرم میگذشت ...

تمومش کرده بودم ؛ خودم . اون هیچ نقشی نداشت . نمی دونم چرا ؛ ولی کردم . شاید چون به خودم مطمئن نبودم ؛ چون ترسیدم ؛ چون خودمو باختم . شایدم نه ؛ خیلی شجاعانه عمل کردم ؛ خیلی عاقلانه ...

از ماشین پیاده شدم . اومدم خونه . مستقیم تو اتاقم ؛ رو تختم . همش فکر می کردم ؛ به خودم ، به اون . شاید بهش ظلم کردم ؛ شایدم به خودم . شاید خیلی خود خواهم ؛ شایدم خیلی فداکار ...

نمیدونم . گیج شدم . اما اینو میدونم که دیگه همه چی تموم شد . برای همیشه ...

این آهنگو واسه تو گذاشتم . به عنوان تنها یادگاری دوران باهم بودن ؛ آخه به سفارش خودت یادگاریتو پاره کردم ...

منو ببخش ، امیدوارم خوشبخت شی . خداحافظ واسه همیشه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 16:16 توسط سعید |

 

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران دارای احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و
به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه
هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروی كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

برگرفته از وبلاگ  نگاشته های یک غار نشین

  بعد از خوندنش چه حسی بهتون دست میده ؟!
  میخوام بدون فکر کردن ، فوری بنویسینش !
  هر چی که هست ؛ بدون نظر نرینا !!!  

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:57 توسط سعید |

 

آقا انگار قسمت نیست من داستان جراحی دندون عقلمو بذارم اینجا

چون تا حالا ۲ بار داستانشو اینجا نوشتم اما هر بار به یه دلیلی نشده ثبت شه

حالا لااقل عکس دندون عقلمو میزارم اینجا که خیلی هم

دیگه پوچ نباشه این پست !

ببینید :

میبینید تو رو خدا ریشه دندون آسیاب دوممو چی کرده

زورش به اون میرسید نامرد !

افقی رشد کرده بود به جای عموی ! گیج بوده بدبخت !

 هر چیم این دندونمو پر میکردم دو سه روز بعدش می افتاد ! بگو پس زیر سر کی بوده !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:27 توسط سعید |

 

جمعه رفته بودیم کوه ؛ همین عین آلی خودمون .

این مغزم بازم قلقلک می خورد موقه بالا رفتن !

با خودم داشتم این فکر رو می کردم که این کوه دقیقا ً مثل زندگیه ها !
بالا رفتن ازش آسون نیست اما همه دارن میرن چون لذت بخشه .

اگه از دره بخوای بری خیلی سخت تر میشه اما فوری به مقصد می رسی ؛
یه جور ریسک هم باید بکنی ، چون اگه یه ذره اشتباه کنی ممکنه پرت شی پایین و نابود شی .

اگه از راهی که همه میرن بری همراه بقیه میرسی بالا ؛
اوزش ریسکشم خیلی کمتره .

اما اگه از راه آسفالتش بخوای بری از همه راحتتره اما دیر میرسی اون بالا ؛
اوزش مطمئنی که میرسی !

خیلی موارد ریز دیگم تو کوه رفتن هست که اگه بخوای مقایسه کنی می بینی عین زندگیه !

حالا بعدش به ذهنم رسید که بابا خیلی از مسائل زندگی و اجتماعی رو میشه مصداقشو تو طبیعت پیدا کرد !

پیش خودم گفتم خدایا چه قدر واقعا ً عظیمی تو ...

و واقعا ً هم چقدر کوه بالا رفتن می چسبید بهم ؛ چقدر صفا داشت ...

تو این فکرا بودم که یکی از دوستام زد به شونم

گفت : " آهای سعید کجائی ؟! تو خودتی !

- : دارم فکر میکنم !

- : اَه ... ! اومدیم اینجا صفا کنیما !!!

یه هو دوستامو دیدم که دارن به همدیگه ، به دخترا متلک میندازن و می خندن  ...

داشتن صفا میکردن نه ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 22:10 توسط سعید |

 

این تحریمها به ضرر همه دشمنان ایران خواهد بود !

دشمنان ایران بدانند ، آنها اگر بخواهند به ایران ضربه بزنند ایران از تمامی ظرفیت خود برای ضربه زدن به آنان استفاده خواهد کرد !

اگر آنها بخواهند بی قانونی کنند ما هم می توانیم و خواهیم کرد !!!

مقام معظم رهبری

 

به اطلاع می رساند دوست بسیار عزیزمان  آقا آیدین ( وبلاگ کچلخان) امروز بعد از مدتهای مدید به آرزوی دیرین خود که همانا فیلتر شدن بود ، دست یافت !

دلیل این عمل به احتمال قریب به یقین ذکر آرزوهائیست که احتمالا ً آرزوی خیلیاست !

خود ایشان در راستای فیلتر شدن چندی از وبنگاران اهل قلم اظهار نمودند که " خدا میدونه کی نوبت ما میرسه " و حال انگار رسیده ! ما هم در اینجا اعلام می داریم که خدا میداند که ما کی نوبتمان میشود !!!

با تشکر از دوستان امیدوارم شاد باشید (!!!) و دیگران رو هم شاد کنید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط سعید |

 

میگی چطوری ؟

اولا ْ باید بگم ممنونم از همه دوستان که اینقدر بهم لطف دارن ! از همینجا ازشون تشکر میکنم

بعدم در مورد این ادعام اینکه : آقا من بعده همه این اتفاقائی که افتاد و تموم شد خوب این فکر به ذهنم رسید دیگه ؛ می گید از کجا ؟

خوب معلومه ! تو این جریان گروگان گیری و آزادیشون یه باره دیگم این مسئله بازم خودشو نشون داد . دقیقا ً در زمانی که شخصیت و روح ایران در بین جوامع بین المللی زیر سوال رفته بود و همه جا بحث از نبود دموکراسی در ایران بود با یک استراتژی کاملا ً از پیش برنامه ریزی شده و زیرکانه ، نه تنها باعث منحرف شدن تمام افکار عمومی و رسانه ها از مسئله هسته ای و تحریمهای شدید علیه ایران شد بلکه نظر بیشتر افراد نسبت به ایران و بحث دموکراسی و بخشش نیز در مورد ملت و دولت ایران تغییر کرده و کمی ملایم شد که این خیلی به نفع ایران هست .

حالا خوب بازم میگم این فکریه که به ذهن من رسید ؛ آخه میدونید که من تیز هوشم  !

 خواهشا ْ دوستانی که مایلند در این مورد اضهار نظر کنند صف واسن و نظر بدن که شدیدا ً استقبال میشه !!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:56 توسط سعید |

 

!!! THE END BEGINS

 

جالبه نه ؟؟!

معلومه که آره !

یه تحول ! یه کار تازه !

می خوام رو وبلاگم کار کنم و همچین ترو تازه و جوونش کنم !

حال و هوای این وبلاگو کلا ْ از این رو به اون روش میکنم !

جون تازه میدم بهش !

یکم طول میکشه اما تصمیممو گرفتم !

منتظر باشین .

 یا حق !

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:21 توسط سعید |

 

بله ؛ این وبلاگم مث خیلیای دیگه داره آخرین

نفساشو تجربه می کنه خیلی سخته ؛ ولی واقعیته ...

سخن آخر :

Another day is passing

And still there is no word

On how your life is going

And who is in your world

 

I pray you will consider

These words I write to you

I liked you in my life

Yet maybe now it's through

 

I don't want to see

our relationship come to an end

And I don't want to find

our lives standing still

 

We are moving towards the end

And we really ought to wait

Because God planted something special

Deep within our hearts

 

I know your life is hectic

You are busy all day through

My life is busy also

But I still think of you

 

I want to send my love

And remind you of these things

Just so you will know

You mean so much to me 

 

خداحافظ !

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:31 توسط سعید |

 

نمی دونم این روزا چیکار کردم ... ولی هر کاری بوده معلومه که خدا اصلاْ خوشش نیومده !

به هر دری که می زنم بستس ، انگار خدا میخواد بهم مزه خوردن به در بسته رو بچشونه !!!

الان دقیقا ً ۲ ماهه که اصلا ً کارهام راستو ریست نمیشن . انگار خدا باهام قهر کرده .

خیلی نا امید شدم ، تا حالا اینقدر تو زندگیم نا امیدو دپرس نشده بودم ، طوری که اشتهامم کور شده ...  از خدا میخوام که منو هر چه زودتر ببخشه ، چون دیگه تحملشو ندارم ، دارم دیوونه می شم

خدایا کمکم کن ...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط سعید |